انسان های این کره خاکی فرهنگ های جور وا جور و عادت های عجیب و غریب زیاد دارند و این رسم و رسوم و عادات در ازدواج اگر بیش از سایر جنبه های زندگی نباشد، مسلما کمتر هم نیست.
در دنیای گله گشاد امروز هر روز با کشف های جدید علاوه بر افزایش طول و عرض و ارتفاع آن، امکانات مدرنی نیز برای تسهیل زندگی انسان فراهم می شود، اما برخی از مشکلات ظاهرا راه حلی ندارند و تا انسان بوده و هست آنها نیز با قوت و ضعف خواهند بود.
در جامعه ایران نیز که مشکلات ریز و درشت فراوانی در عرصه های اجتماعی و اقتصادی وجود دارد، ازدواج جوانان تقریبا یک معضل ملی و فرا منطقه ای است. جوانان قشقایی نیز به عنوان شهروندان این جامعه (حال نمی دانم درجه چندم) بی نصیب از مشکلاتی که برای عموم وجود دارد، نیستند، اما اغلب دانش آموختگان قشقایی به ویژه در مقاطع تحصیلات تکمیلی یکسری مشکلات ویژه دارند که همیشه برای من جالب بوده است.
در بین دوستان خودم و یا افراد دیگری که با آنها همکلام شده ام، وقتی صحبت از ازدواج می شود اولین مشکلی که ذکر می کنند یافتن یک فرد مناسب است. این مشکل دلایل متعددی دارد ولی علت اصلی آن است که این افراد اغلب دور از خانواده های خود و مکان های عمده سکونت قشقایی ها بوده و غالبا در کلان شهرهایی مثل تهران (کرج را هم فراموش نکنید)، مشهد، شیراز، اهواز و ... مشغول به کار و یا تحصیل هستند که یافتن یک فرد قشقایی در این شهرها بسیار مشکل است، چه رسد به اینکه در این میان انتخابی هم در کار باشد. کاملا واضح است در چنین محیط هایی یک پسر قشقایی از هر دختری که خوشش بیاید، یک مشکل بزرگ دارد: او قشقایی نیست. در چنین مواقعی این عاشق زار، نگون بخت، بخت برگشته، بی کس، آواره دچار سردرگمی عجیبی می شود. در روزهای اول عشق و عاشقی که فرد مناسب از هر لحاظ به نظرش کامل می آید، عاشق ما بی خیال ایل و قبیله می شود و تمام سعی و تلاش او صرف گرفتن پاسخ مثبت از شاه پریان می گردد و تا بله را نگیرد کوتاه نمی آید. اما همین که بله را گرفت و نتیجه مسابقه 1-1 شد، و بعد از آنکه فهمید در جامعه شهری به پدرخانم "باباجون" و به مادرخانم "مامان جون" می گویند- واژه هایی که او هرگز برای پدر و مادر خودش به کار نبرده است- کم کمک حس می کند که انگار تفاوت هایی هم در این میان هست. دختره از ساسی مانکن می گوید و او از ساز و نقاره استاد ابراهیم و کمانچه فرود و "لیله" کهندل پور، اما بانوی ارم چیزی درک نمی کند. او مجبور می شود از رسم و رسوم قشقایی ها بانو را آگاه نماید و بعد از کلی فک زدن، حضرت بانو می فرمایند که: " بله در کتاب دوم ابتدایی خواندیم که قشقایی ها و بختیاری ها دو ایل بزرگ کوچرو ایران هستند. راستی قشقایی ها لر هستن دیگه، آره؟!"
بله دقیقا از این زمان به بعد هست که روز به روز برای پسر قضیه بیشتر روشن می شود تا جایی که مجبور می شود با تمام عشق پاکی که نسبت به بانوی شهری داشته است برای او توضیح دهد که: " ما به درد هم نمی خوریم. بهتر است تا دیر نشده این رابطه را قطع کنیم". سعی میکند در تایید حرفهایش مثال هایی را از مشکلات سایر قشقایی ها که با فارس ها ازدواج کردند را ذکر نماید. اما یک مساله بزرگ اینجا پیش می آید. بانوی شهری اعتراض می کند: "تو که این مشکلات را می دانستی چرا اینقدر به من اصرار کردی تا من را راضی کنی؟ حالا که منو به خودت وابسته کردی این حرف ها را میزنی؟!". پسره عشیره ای از زمین و زمان سیر می شود. دنیای به این فراخی برای او هر روز تنگ تر و تنگ تر می گردد. و چقدر در این زمان این شعر می چسبد "دنیا بو گنگلیگده من دار گلدی". نه می تواند دل دلبرش را بشکند (که این کار در نظر او ناجوانمردی است) و نه می تواند چشم بر مشکلات متعدد خود ببندد. بله این نتیجه عشق پاک اغلب قشقایی ها به غیر قشقایی هاست. پسر هر چقدر هم که سعی کند با انواع مثال ها تفاوت ها و مشکلاتی که خود می بیند را برای دختر توضیح دهد، بی فایده است و در نهایت با این جمله دختر مواجه می شود که: "بله تفاوت هست ولی تو خیلی بزرگش می کنی". در اینگونه مواقع بیش از هر زمان دیگر باید به مولوی و جد و آبادش درود فرستیم که گفت: "هرکسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من".
اما واقعا چاره چیست؟ در حالی که از یک طرف ما می دانیم که با جوامع دیگر تفاوت های فرهنگی و اجتماعی زیادی داریم که حتی کوچکترین مساله می تواند زندگی ما را کن فیکون کند و از طرف دیگر به علت دوری از هسته های مرکزی ایل، در بین ایل خودمان نیز یک دختر مناسب پیدا نمیکنیم، چه کار می توانیم کنیم؟
به نظر بنده سرا پا تقصیر که سالیان زیاد در این رابطه در بحر تفکر مستغرق گشته ام چند راه حل بیشتر وجود ندارد:
1- به طور کلی بی خیال ازدواج شویم. شاید اولین تحصیلکرده قشقایی که این کار را کرد حکیم آیت الله جهانگیر خان قشقای بوده که تا آخر عمر مجرد زیست و ای کاش همدوره ما بود و به ما هم یاد می داد که چگونه می شود اینگونه زیست. البته چه دین ما و چه فرهنگ ما این کار را مذموم می دانند.
2- راه حل دوم آن است که بی خیال فرهنگ و عشیره و شهر و روستا و قشقایی شویم و با ازدواج با یک دختر غیر قشقایی خیال خودمان را راحت کنیم. این کار هیچ سودی که نداشته باشد حداقل ما را از شر شیربها نجات می دهد. البته توصیه میکنم کسانی همچون بنده حقیر که هنوز تیر و تفنگ، دشت و دمن، کبک و تیهو، سازو نقاره، هلی و هو (درست تلفظ شود)، تومان و آرخالوق دلشان را می برد پای در این راه ننهند که "منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید".
یادم هست چند مدت پیش یکی از اساتید دانشگاه شیراز گفت: "فلانی اگر قصد ازدواج داری من چند تا دانشجوی ارشد و دکتری بسیار خوب دارم که از هر لحاظ تاییدشان می کنم." گفتم: "مشکل من تحصیلات و شخصیت نیست. طرف باید ششدانگ قشقایی باشد." با تعجب پرسید: "چرا اینقدر تعصبی هستی. الان قرن 21 هست. الان مردم از یک کشور دیگر زن می گیرند". گفتم "آقای دکتر اولا که ما هنوز یک ده کوره هم نداریم، چه برسد به کشور. چشم هر وقت ما هم صاحب یک کشور شدیم قول می دهم از کشورهای دیگر زن بگیریم. ثانیا من باید با کسی ازدواج کنم که مجبور نباشم هر روز فرهنگ خودم را برایش توضیح دهم." خلاصه صحبت به آنجا رسید که من گفتم: "من باید با کسی ازدواج کنم که اگر یکی از فامیل هایم خدای ناکرده مریض شد و از پشت کوه های سر به فلک کشیده فارس به شیراز مراجعه فرمودند، خانم بنده و اینجانب در بست در خدمت ایشان باشیم." به اینجا که رسیدم بند دل دکتر ما هم باز شد. او که خود از عشایر فسا هست گفت: "نه واقعا راست می گویی. افراد عشایر انتظاراتی از هم دارند که برای جامعه شهری تعریف نشده هست. خانمم همیشه به من می گوید کاش پول داشتیم و یک آپارتمان دیگر می خریدیم تا مهمانانی که از فسا برای امور بیمارستان و درمان به شیراز میآیند می رفتند آنجا و من هر چه سعی کردم نتوانستم به خانمم تفهیم کنم که آنها من و تو را نیاز دارند نه خانه ما را. اگر اینگونه بود وسط بیمارستان رختخوابشان را پهن می کردند و نیازی هم به خانه ما نداشتند."
3- اما راه حل دیگر که به نظر من منطقی تر هست، استفاده مناسب از امکاناتی هست که پیشرفت های کنونی جهان در اختیار ما گذاشته است. شاید بتوان در دنیای مجازی، کلوب ها و فضاهایی برای آشنایی بیشتر جوانان قشقایی فراهم نمود. تا جایی که من خبر دارم در اکثر شهرهای ایران، دانشجویان و دانش اموختگان قشقایی به شکل خود جوش اقدام به تشکیل گروه هایی نموده اند که حفظ و گسترش دامنه این گروه ها نیز می توانند در این رابطه کمک کننده باشد.
4- از راه حل های قابل اطمینان تر و ساده تر دیگر می توان به نقش آفرینی خود جوانان قشقایی اشاره نمود. چه اشکالی دارد ما اگر مورد مناسبی سراغ داریم به دوستانی که شناخت کافی از آنها داریم معرفی کنیم. ما که دیگر امروزه انتخاب مادر و پدرهایمان را نمی پسندیم، پس باید خود نقش آنها را ایفا کنیم.
به هر صورت من ازدواج یک نفر قشقایی با یک دختر غیرقشقایی را به صلاح نمی دانم. مخصوصا افرادی که خانواده خود و یا نزدیکانشان هنوز به زندگی کوچ نشینی ادامه میدهند، اگر به فرهنگ، خانواده و ایل و تبارشان علاقمندند بدانند که با ازدواج با یک غیرقشقایی همه اینها را از دست می دهند.
در پایان باید بگویم من در این مطلب بیشتر به مشکلات پسران اشاره نمودم و دختران اگر مایل باشند خودشان در مورد مشکلاتشان خواهند گفت. البته با حل شدن مشکل پسران مشکل دخترها نیز خود بخود حل خواهد شد و بهتر است آنها "آغور ازلرینی اینگیل ادمیلر".
آریا وزیرزاده، کرج، 15 شهریور 88.
+ نوشته شده توسط آریا و محسن در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت
23:20 |