تبليغاتX
ناگفته هاي دانش آموختگان عشاير قشقايي

در هفته پژوهش دوست عزيزمان جناب آقاي كامران رضايي توابع به عنوان پژوهشگر نمونه دانشگاه تهران انتخاب شد. ايشان دانشجوي دكتري تخصصي گروه شيلات و محيط زيست دانشگاه تهران بوده و همچنين رياست ايستگاه پژوهشي مركز تحقيقات بين المللي همزيستي با كوير دانشگاه تهران در شهرستان سمنان را برعهده دارند.

از طرف كليه دانشجويان قشقايي موفقيت ايشان را تبريك مي گوييم.

همچنين از طرف ايشان از همه دوستان و اقوام كه از راه هاي دور و نزديك از جمله سنا، سرمشهد، پادنا، ننيزيك، فيروزآباد و طوايف فارسيمدان، عمله، كشكولي و ... ايل قشقايي و همچنين اقوام و خويشاني كه از بمبئي و مالزي به وسيله ايميل، تلفن و فاكس ايشان را مورد لطف خويش قرار دادند تشكر و قدرداني مي گردد.

در راستاي شكرگزاري از خداوند متعال براي عنايت توفيق ياد شده و هچنين جهت سپاسگزاري از لطف و محبت دوستان، در روز جمعه وليمه‌اي همراه با خاويار اوزون برون، فيله ماهي آزاد، لابستر و ماهي سفيد در اتاق 306 خوابگاه يك كوي پسران پرديس كرج برگزار مي گردد كه از همه دوستان براي شركت در اين مراسم دعوت به عمل مي آيد.

پي نوشت: دوستاني كه رشته شيلات را زير سوال مي بردند ديديد چكار كرديم. منتظر باشيد به عنوان پژوهشگر برتر ايران انتخابمان كنند.

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 17:1 |

چند وقت پيش يكي از استادان معروف رشته مان را ديدم كه به سختي و در حاليكه يكي از دانشجوها كمكش مي كرد از پلكان گروه پايين مي آمد. ايشان استاد ممتاز دانشگاه تهران است و بيش از 40 سال سابقه تدريس دارد.
نميدانم چرا با ديدن ايشان خيلي حالم گرفت و احساس كردم دنيا چقدر مي تواند پست و بي ارزش باشد. بي اختيار ياد چند تن از افراد فاميل افتادم كه در چند سال گذشته فوت نمودند. برخي از آنها در زمان حياتشان چنان كيا و بيايي داشتند كه هيچ عروسي بي حضور آنان رسميت نمي يافت و و هيچ عزايي بي اذن آنها برگزار نمي شد. اما در اواخر عمر به روزي افتادند كه براي رفع ساده ترين حاجت هاي اوليه زندگيشان محتاج ديگران شدند.
چه ماهروياني كه گردش دوران عجوزه هاي خرفت از آنان ساخت و چه شيرمرداني كه چرخ فلك محتاج روبهشان كرد!! در اين مواقع آدم مفهوم دعاي "الهي عاقبت به خير شوي" را بهتر متوجه مي شود.
واقعا چرا آدميزاد اينگونه است؟ چرا از سرنوشت ديگران درس نميگيرد؟ چرا باورمان نمي شود كه هركاري اختياري باشد تولد و مرگ اجباري است. چرا نمي خواهيم بپذيريم سرنوشت محتوم همه ما كمابيش شبيه ديگران خواهد بود. چرا نمي توانيم باور كنيم كه پيري و ناتواني و مرگي هم در كار است؟ چرا...؟!

هنگام سپيده دم خروس سحري
داني كه چرا همي كند نوحه گري؟
يعني كه بنمودند در آينه صبح
كه از عمر شبي گذشت و تو بي خبري

 دكتر مهدي حميدي شيرازي- معلم ادبيات آقاي بهمن بيگي كه ايشان با نوشتن مقدمه اي بر كتاب "اشك معشوق" او سري در ميان سرها درآورد- قطعه شعر زيبايي دارد كه بر مزار او در ضلع غربي آرامگاه حافظ نگاشته شده است و بي مناسبت با اين بحث نيست.

از غمي مي سوزم و ناچار سوزد از غمي
هركه را رنج درازي مانده و عمر كمي
دل كه از بيم فنا چون بحر پروايي نداشت
دمبدم بر خويش مي لرزد چون شبنمي
گاه گويم زندگاني چيست؟ عين سوختن!
تا نميرد شمع از سوزش نياسايد همي
چشم بينا نيست مردم را و اين بهتر كه نيست
ورنه هر گهواره اي گوري است، هر عيشي غمي
درد بي درمان من اي كاش تنها مرگ بود
اي بسا دردا كه پيش مرگ باشد مرهمي
گر ز چشم من به هستي بنگري بيني مدام
خواب شوم ناگواري عيش تلخ مبهمي
ور بجويي از زبان كلك من معناي عمر
درد جانسوز فريبايي بلاي مبهمي
وان بهشت و دوزخ يزدان كزان وعده هاست
با تو بنشستن زماني، بي تو بنشستن دمي


+ نوشته شده توسط آریا و محسن در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 17:6 |

I find the great thing in this world is not so much where we stand, as in what direction we are moving... we must sail sometimes with the wind and sometimes against it, but we must sail, and not drift, nor lie the anchor

  Oliver Wendell Holmes


يكي از مشكلات و ضعف هايي كه در قشقايي ها ديدم اين است كه بيش از آنكه به مسيري كه يك نفر در زندگي خود برگزيده است توجه كنند به جايگاه امروز او توجه مي كنند. به طور مثال اگر فرزندشان با مدرك ديپلم موفق شود يك شغل ساده ايي براي خود دست و پا نمايد به ادامه تحصيل او چندان روي خوشي نشان نمي دهند (اگر براي ادامه تحصيل مجبور باشد از شغل مورد نظر صرفنظر كند). در صورتيكه به نظر من اگر كمي دورانديش باشند و دندان روي جگر بگذارند شايد فرزندشان با تحصيلات بالاتر به جايگاه بهتري برسد.

يا بارها ديده ام كسي كه يك شبه به نان و نوايي رسيده است (جايگاه فعلي او) را خيلي تحويل مي گيرند بدون انكه بپرسند اينها را از كجا و چه راهي آورده است (مسير زندگي) و مدتي بعد مشخص مي شود كه طرف از راه ناصوابي مال اندوزي كرده است و راه او به خلاف و زندان منتهي مي شود.

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 17:57 |

ديروز دومين همايش هنر و فرهنگ عشاير ايران در فرهنگستان هنر برگزار شد. اين همايش به عشاير استان هاي فارس (قشقايي) و كهگيلويه و بويراحمد اختصاص داشت. يكي از جالب ترين بخش هاي اين همايش خواندن چند بيت شعر توسط شاعر نامدار بويراحمدي آقاي سيد فريدون داوري بود. آقاي داوري آنگونه كه خود مي گفتند از نوادگان ميرزا ماذون قشقايي هستند (پدر ميزا ماذون از سادات كهگيلويه و بوير احمد و مادرش از تيره بوربور و قادرلو قشقايي است). به عبارتي با قشقايي ها و از جمله ما بوربورها قوم خويش مي شدند. من از آنجا كه اندكي با لهجه لري آشنايي دارم و كم وبيش شعرهايشان را مي فهمم از شعرهايش خيلي خوشم آمد. از ايشان خواهش كردم بخشي از شعرهايش را برايم بنويسند. آقاي داوري همچون عشاير بخشنده جنوب خواهش ما را دو چندان پاسخ گفتند و علاوه بر اينكه قطعاتي از شعرهايشان را برايم نوشتند، از آقاي رضواني فر هم خواهش كردند كه يك لوح فشرده به نام "ايل احساس" كه بخش هايي از اشعار زيبليشان با صداي بسيار دلنشين اقاي كورش رضواني فر اجرا شده بود را نيز به من عنايت نمودند.
در ذيل بخشي از اين شعر همراه با ترجمه اش را برايتان مي آورم. اميدوارم دوستاني كه با لهجه لري آشنايي دارند CD ايل احساس را تهيه كنند و از شنيدن آن لذت ببرند. اين شعرها همچون دل پاك ايلياتي ها به شدت زلال و پاك و جانسوز است. تمام لذتي را كه از اين اشعار بردم را به همه عشاير ايران به ويژه آنهايي كه صميمانه و خالصانه دوستشان دارم تقديم مي كنم و به قول آقاي داوري:
مثل شعر و مثل عشق و مثل آزادي خشي-مثل سيب دم قنات پشت آبادي خشي.
چي فرشته، چي شقايق، چي گل ياس ايخمت- ده برابر كوه دنا و ايل احساس ايخمت.
موفق باشيد.
****                                           ****                                                             ****

ايل احساس
بهار ايل احساسم چو وابي هاي نگارم                 بهار ايل احساسم چه شد؟
مونه ايخاسي تونه ايخاسم چو وابي هي نگارم        كسي كه من او را ميخواستم و او مرا چه شد؟

قمر در عقرب و شو بيس يكم بي هاي نگارم     اوضاع قمر در عقرب و شب بيست و يكم ماه است      
نگهتي يار كم شانسم چو وابي هاي نگارم               نگفتي يار كم شانسم چي شد


وه ي سيلي دو تا دفتر گپ ايزه هاي نگارم           با يك نگاه به آدم به اندازه دو تا دفتر حرف مي زند
چه بد كردم كه به ما چپ چپ ايزه هاي نگارم     چه كار بدي كردم كه به من چپ چپ نگاه مي كند

مو قربون قد و بالي بلندت هاي نگارم                     من قربان قد و بالاي بلندت شوم
دلم نونسه افتاد من كمندت هاي نگارم                     دل من ناغافل در كمند عشق تو افتاد

دلم كم كم وچشمت عادت ايكرد هاي نگارم             دلم كم كم به چشمات عادت كرد
دو زلفت زندگيم و غارت ايكرد هاي نگارم             دو زلفت زندگيم را غارت كرد

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 13:14 |


ايل در كوچ پاييزي است. هنوز چند منزلي تا يوردهاي پاييزه باقي مانده است. "عوض" پدر "آرزومان" به شدت بيمار است. به هر جان كندني كه هست عوض را به يورد اتراق پاييزه مي رسانند. آرزومان پدرش را براي مداوا به بوشهر مي برد. چند روزي در بوشهر علاف مي گردد تا بالاخره يك پزشك هندي تبار عوض را ويزيت مي نمايد. پزشك از مداواي عوض عاجز است و از آرزومان مي خواهد تا پدرش را براي مداوا به بمبئي ببرد. آرزومان كه در همه عمرش از بوشهر دورتر نرفته است و كاري بجز چوپاني و سارباني نكرده، نه مي داند بمبئي كجاست و نه از ره و رسم سفر به بمبئي اطلاعي دارد. او تنها چيزي كه مي داند اين است كه بايد به هر طريقي شده پدرش را مداوا كند بنابراين بي درنگ مي پذيرد كه عوض را به بمبئي ببرد. از پزشك هندي طريق سفر به بمبئي را مي پرسد. او مي گويد چند مدت ديگر كشتي كه به هندوستان مي رود در ساحل بوشهر پهلو خواهد گرفت. من با كاپيتان كشتي آشنا هستم. سفارش مي كنم كه تر ا به بمبئي ببرد. آرزومان و عوض در روز موعد سوار كشتي هندي مي شوند. كشتي هندي نزديك به سه ماه طول مي كشد تا فاصله بوشهر تا بمبئي را طي كند. در طول سفر عوض كه از رنج كوچ آسوده است با مصرف ماهيان تازه روز به روز حالش بهتر مي شود و قبل از رسيدن به بمبئي كاملا بهبود مي يابد. كشتي بعدي براي 6 ماه ديگر از بمبئي عازم بوشهر مي گردد. بنابراين عوض و آرزومان فرصت 6 ماهه تا بازگشت به بوشهر را با كمك ناخداي كشتي كه به علت سرك كشيدن هاي گاه و بيگاه آرزومان به نقاط مختلف كشتي و سوال هاي جور وا جور او در مورد روش هاي ناوبري و هدايت كشتي و همچنين صيد ماهي حسابي با او اياق شده است، در مكاني در بمبئي مشغول به كار مي شوند. زمان بازگشت فرا مي رسد. آرزومان با راهنمايي ناخداي كشتي "كاپيتان كريشنا" با پول هايي كه در هند كاركرده است مقداري طلا مي خرد و مجددا سوار كشتي كريشنا به سوي بوشهر به راه مي افتند.
در ايل همه فكر مي كنند كه آرزومان با دست و پا چلفتيگري هاي خود، خودش و عوض را به كشتن داده است  و مراسم مختصري هم براي وفات آنها مي گيرند. ولي حدود يك سال بعد از سفر و در زماني كه ايل به ييلاق رفته و مجددا به قشلاق باز گشته است، روزي آرزومان با يك لباس سر تا پاسفيد و كلاه كاپيتاني همراه با عوض به بوشهر و ميان ايل بازمي گردد.
بعد از يك احوالپرسي مختصر به آرزومان مي گويند شال و آرخلاق عشايريت كو؟ كلاه دوگوشيت كو؟ تا حالا كدوم گورستاني بودي كه به همين سادگي مردانگيت را كنار گذاشتي؟ اين لباس هاي مسخره چي هست كه تنت كردي؟ تو رفتي اين پيرمرد را ببري دكتر و چند روزه برگردي. معلوم هست تا حالا كجا بودي؟ ميداني ما تنهايي چه كشيديم. آرزومان مي گويد شما كجا را ديده ايد؟ از كجاي اين دنيا خبر داريد؟ شما فكر مي كنيد تو دنيا تنها يك نوع لباس و يك نوع كلاه وجود دارد؟ نه عزيز من از اين خبرها نيست. كلاه قشقايي به چه درد مي خورد. فقط جيب نمد مالهاي شيرازي را پر مي كند و هيچ خاصيتي ندارد. ولي اين كلاه هم چيپ (ارزان) است و هم آفتابگير. به درك كه به زحمت افتاديد. چوپاني و خانه بدوشي و دربدري هم شد زندگي؟ اگر خيلي ناراحتيد تا كريشنا برنگشته برگردم همانجايي كه بودم.
روزي يكي از فاميل هاي آرزومان چند راس از گوسفندانش را گم مي كند. آرزومان را صدا مي زند و سراغ گوسفندانش را مي گيرد. آرزومان در جوابش مي گويد. N0 PROBLEM, DON,T WORRY حتما در گله هاي همسايه است. هر جا رفته باشد از اينجا نمي تواند زياد فار (FAR) شده باشد فردا پيدايش مي كني.
روزهاي اول تفريحات همسايه ها و دوستان آرزومان مي شود گوش كردن به خاطرات آرزومان كه در لابلاي انها از كلمات انگلسي هم زياد استفاده مي كند. مردم بيشتر از همه با نو پرابلم آرزومان كه گاه بيگاه از ان استفاده مي كند حال مي كنند. آرزومان آنچه در مورد ناوبري كشتي و صيد انواع ماهيان ياد گرفته بود را با آب و تاب براي همسايه ها تعريف مي كند.
هر سال موقع آمدن كريشنا به بوشهر آرزومان با يك كهره و مقداري لبنيات به ديدار دوست هندي خود مي رفت. او بعد با فروش طلاهاي كه از هند آورده بود يك اسب كهر مي خرد. چيزي كه در نزديك به 150 سال گذشته براي هر كسي امكان پذير نبود. كار اصلي آرزومان قبل از سفر به هند چوپاني بود اما بعد از بازگشت از هند برادرانش هر كاري مي كردند او به همراه گله نمي رفت و آنرا كاري زشت و در خور شخصيت خود نمي دانست. اگر برادرانش اندكي اصرار مي كردند مي گفت: نو پرابلم. اگر برايتان سربارم مي توانم همراه با كريشنا به بمبئي برگردم. مادر پيرشان كه مي ترسيد آرزومان واقعا به تهديد خود عمل نمايد و به بمبئي رفته و ديگر باز نگردد به برادران آرزومان التماس مي كرد كه دست از سر او بردارند و اورا با خاطرات بمبئي تنهايش بگذارند.
برگرفته از خاطرات كامران رضايي توابع با اندكي تلخيص. كرج.


+ نوشته شده توسط آریا و محسن در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 11:36 |
خاطراتي كه درحال خواندن آن هستيد خاطرات يك پسر قشقايي است كه متاسفانه همانند بسياري از جوانان نسل امروز قشقايي چنان تحت تاثير فرهنگ شهرنشيني قرارگرفته بود كه حتي اسم ايل و طايفه خود را هم به درستي نمي داند ، وقتي تركي صحبت مي كند لهجه فارسي دارد ( البته اگر هنوز تركي را فراموش نكرده باشد ) و يكي در ميان در لا به لاي حرف هايش لغات فارسي راجاري مي سازد؛ به لبنيات كه غذاي اصلي عشاير بوده و هست علاقه اي ندارد و بيشتر با چيپس و ماكاروني و پيتزا انس و الفت گرفته است ؛ بيشتر به موسيقي پاپ و رپ علاقه داشت به جاي اينكه به سازو نقاره و ويلن...؛ فرق بين اسب قاطر را نمي داند ؛ نمي داند كه ييلاق چيست ؟ قشلاق چيست ؟ رسم و رسومات ازدواج عشايري چيست ؟ و هزاران چيز ديگر كه مي بايست مي دانست و نمي داند و افسوس...آيا اگر جوانان روشنفكر و فهميده عشاير نبودند او همچنان در اين جهل مركب كه نمي دانست كه نمي داند همچنان باقي مي ماند؟
البته طفلكي گناهي هم نداشت ، هرچه باشد  در شهر متولد شده و به خاطر مسائل خاص مالي و كاري از اصالتش دور مانده است؛ راستي من را بچه هاي عشايرزاده دانشگاه بيدار كردند ، ديگران را چه كسي بيدار خواهد كرد ؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آریا و محسن در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 16:14 |

یک روز این فکر به سر تزار افتاد که اگر همیشه بداند چه وقت باید کارها را شروع کند، به چه چیزی توجه کندو به چه چیزی بی توجه باشد و مهم تر از همه ،بداندکه کدام کارش بیش از همه اهمیت دارد،در هیچ کاری ناموفق نخواهد بود. پس در سرتاسر قلمرو خود چاووش درداد که هر کس به او بیاموزد که چگونه زمان مناسب برای هر کار را تشخیص دهد ، چگونه ارزشمندترین افراد را بشناسد و چگونه از اشتباه در تشخیص مهم ترین کارها جلوگیری کند ،جایزه ای بزرگ به او خواهد داد.
مردان اندیشه ور به دربار تزار رفتند و به پرسش هایش پاسخ های گوناگون دادند.برخی به نخستین پرسش تزارچنین پاسخ گفتند که برای تشخیص بهترین زمان انجام هر کار،باید برای کارها برنامه های روزانه ،ماهانه و سالانه تهیه کرد و آن ها را مو به مو اجرا نمود.آنان گفتند که این ،تنها راه تضمین انجام هر کار در وقت مناسب آن است. برخی دیگر گفتند که از پیش تعیین کردن زمان انجام کارها نا ممکن است و مهم این است که انسان با وقت گذرانی بیهوده ،خود را آشفته نسازد؛ به همه ی رویدادها توجه داشته باشد و کارهای لازم را انجام دهد.گروه سوم معتقد بودند که چون تزارها هیچ گاه به جریان رویدادها توجه نداشته اند ،شاید هیچ شهروندی به درستی نداند که هر کار را در چه زمانی باید انجام دهد. چهارمین گروه گفتند که رایزنان در مورد برخی کارها هیچ گاه نمی توانند نظر بدهند؛ زیرا شخص بی درنگ باید تصمیم بگیرد که آن ها را انجام بدهد یا ندهد و برای تصمیم گرفتن ، باید بداند که چه پیش آمدی رخ خواهد دادو این تنها از جادوگران برمی آید.پس برای دانستن مناسب ترین زمان انجام هر کار فقط باید با جادوگران رای زد.
پاسخ فرزانگان به پرسش دوم تزار نیز به همین اندازه گوناگون بود. گروه اول گفتند که او بیش از همه ، به دستیاران حکومتیش نیازمند است. گروه دوم براین عقیده بودند که وی بیش از همه به کشیشان نیاز دارد. گروه سوم گفتند که او به پزشکان خود بیش ازهمه محتاج است و گروه چهارم معتقد بودند که نیاز تزار بیش از هر کس به جنگاوران خویش است.
در پاسخ به سوال سوم تزار در مورد مهم ترین کارها ، گروهی دانش اندوزی را مهم ترین کار جهان می دانستند؛گروهی دیگر چیره دستی در نظام را و گروه سوم پرستش خداوند را. چون پاسخ ها ناهمگون بودند ، تزار با هیچ کدام موافقت نکرد و به هیچ کس جایزه ای نداد ،آن گاه تصمیم گرفت که برای یافتن پاسخ درست پرسش هایش با راهبی رای زند که در فرزانگی نام آور بود.
راهب در جنگل زندگی می کرد ؛هیچ جا نمی رفت و تنها فروتنان را نزد خود می پذیرفت.پس ، تزار جامه ای ژنده پوشید و پیش از رسیدن به کلبه ی راهب از اسب فرود آمد و تنها ، با پای پیاده ،به راه افتاد و محافظانش را در میان راه گذاشت.وقتی به کلبه رسید ، راهب در جلو کلبه اش باغچه می بست. همین که تزار را دید،سلامش گفت و باز بی درنگ به کندن کرت پرداخت.راهب ضعیف و باریک میان بود و وقتی بیلش را به زمین فرو می برد و اندکی خاک بر می داشت، به سختی نفس می کشید.
تزار نزد اوآمد و گفت:”ای راهب فرزانه نزد تو آمده ام که به سه پرسشم پاسخ دهی: یکی این که کدام فرصت را برای شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشیمان شوم؛دوم اینکه کدام کسان را برتر شمارم و به آنان توجه کنم؟آخر اینکه کدام کار از همه مهم تر است و بیش از همه باید به انجامش همت کنم؟”راهب به سخنان تزار گوش فردا داد اما پاسخی به او نداد و دوباره کندن کرت را از سر گرفت. تزار گفت :”خسته شده ای . بیل را به من بده تا کمکت کنم.” راهب گفت :”متشکرم “و آن گاه بیل را به اوداد و روی زمین نشست.تزار پس از کندن دو کرت از کار دست کشیدو پرسش هایش را تکرار کرد.
راهب باز پاسخ نداد اما از جا برخاست ؛ به طرف بیل رفت و گفت:”حالا تو استراحت کن و بگذار….” اما تزار بیل رابه اونداد و به کندن ادامه داد.ساعتی از پس ساعت دیگر گذشت. آن گاه که خورشید در آن سوی درختان غروب می کرد ، تزار بیل را در خاک فرو می برد و گفت :”که ای فرزانه مرد ، پیشت آمده ام تا به سوالهایم پاسخ دهی. اگر نمی توانی ، بگو تا به خانه برگردم.
راهب گفت :”نگاه کن ؛ کسی دارد آن جا می دود. بیا برویم ببینیم کیست.” تزار به اطرافش نگاه کرد و دید که مردی دوان دوان از جنگل می آید .مرد ، با دستانش شکمش را چسبیده بود؛خون از میان انگشتانش جاری بود.او به سوی تزار دوید و بر زمین افتاد؛چشمانش را بست؛ناله ای آهسته سرداد و از هوش رفت. تزار به راهب کمک تا جامه مرد زخمی را در آورد؛اوزخمی بزرگ در شکم داشت. تزار زخم راخوب شست، با دستمالش و یکی از لباس پاره های راهب آن را بست اما خون همچنان از آن جاری بود.تزار باند گرم و آغشته به خون را از روی زخم باز کرد و آن را شست و باز بست. وقتی جریان خون متوقف شد ، مرد زخمی به هوش آمد و آب خواست.
تزار آب خنک آورد و به مرد کمک کرد تا از آن بنوشد. در همان موقع ،آفتاب غروب کرد و هوا خنک شد.تزار به کمک راهب مرد زخمی را به کلبه بردو در بستر خواباند.مرد زخمی همانطور که دراز کشیده بود ، چشمانش را بست و آرام گرفت.
تزار آن قدر از کار کردن و راه رفتن خسته شده بود که در آستانه ی در مثل مار چنبر زد و چنان آسوده به خواب فرورفت که همه ی آن شب کوتاه تابستانی را درخواب بود. صبح روز بعد که از خواب بیدار شد ، مدتی طول کشید تا یادش بیاید که کجاست و مرد غریبه که در بستر خفته کیست ؛پس با چشمانی جویا اورا ور انداز کرد.مرد همین که دید تزار از خواب برخاسته و نگاهش می کند با صدایی ضعیف گفت : “مراببخش”
تزار گفت که تورا نمی شناسم و دلیلی برای بخشودنت نمی یابم.” مرد گفت:”تو مرا نمی شناسی اما من تورا می شناسم .من دشمن تو هستم و قسم خورده بودم که به سبب کشتن برادر و ضبط دارایی ام از تو انتقام بگیرم و میدانستم که تو تنها نزد راهب آمده ای ؛ این بود که تصمیم گرفتم هنگام باز گشت بکشمت.اما یک روز تمام گذشت و پیدایت نشد و وقتی از کمینگاهم بیرون آمدم که بیابمت ، به محافظانت برخوردم که مرا نمی شناختند و زخمی ام کردند. از چنگشان گریختم اما اگر تو زخمم را نمی بستی ،آن قدر از من خون می رفت که می مردم،من می خواستم تورا بکشم اما تو جانم را نجات دادی.اگر من زنده ماندم و تومایل بودی وفادارترین غلامت خواهم شد و به فرزندانم نیز چنین خواهم گفت. مراببخش”
تزار بسیار شادمان شد که به این آسانی با دشمنش آشتی کرده است. ونه تنها اورا بخشود بلکه به پزشک خویش و نوکرانش گفت که همراه او برگردند و قول داد که اموالش را پس دهد. پس از این که مرد زخمی کلبه را ترک کرد ، تزار برای یافتن راهب از کلبه بیرون رفت.می خواست پیش از بازگشت، یک بار دیگر از او بخواهد که به سوال هایش پاسخ دهد. راهب در جلو باغچه ای که روز پیش بسته بود، زانو زده بودو در کرت ها سبزی می کاشت.
تزار به سراغ او رفت و گفت:”ای فرزانه مرد،برای آخرین بار از تو خواهش می کنم که به سوال هایم پاسخ دهی.”راهب ،همان طور که چمباته نشسته بود ، به سرتا پای تزار نگاه کرد و گفت :همین حالا هم به جواب سوال هایت رسیده ای.” تزار گفت:”چطور؟”
راهب گفت “اگر دیروز بر ضعف من رحم نکرده بودی و به جای کندن این کرت ها ،تنهایم گذاشته بودی ، آن شخص به تو حمله می کرد و از ترک کردن من پشیمان می شدی. پس آن هنگام بهترین زمان برای کندن کرت ها بود و من مهم ترین کسی بودم که تو می بایست به او توجه می کردی و مهم ترین کارت کمک به من بود. پس زمانی که آن مرد دوان دوان آمد؛بهترین زمان برای مراقبت تو از او فرا رسید ؛ زیرا اگر زخمش را نبسته بودی ، بدون آشتی با تو می مرد. پس اومهم ترین کسی بود که باید به او توجه می کردی و آن چه کردی مهم ترین کار بود. اکنون بدان که فقط یک زمان بسیارمهم وجود دارد و آن ((حال)) است و مهم ترین کس آن کس است که اکنون می بینی ؛زیرا هیچ گاه نمی دانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او روبرو شوی یا نه و مهم ترین کار ، نیکی کردن به اوست؛زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است.

بر گرفته از داستان سه پرسش اثر لئو تولستوی

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 16:42 |

مي خواستم مطلبي در مورد زندگي و اهداف آدم ها در زندگي بنويسم و داشتم در كتاب گزيده اشعار ماذون قشقايي تاليف آقاي نادري دره شوري دنبال شعري مناسب مي گشتم كه به شعر زير برخوردم كه در مورد ازدواج هست و چندان بي ربط به موضوعي كه در آخرين جلسه دانشجويان قشقايي مطرح شد نيست. لذا بي مناسبت نديدم اين شعر را برايتان نقل نماييم. موضوع "ارزش زندگي" هم باشد براي پست بعدي تا ديگر مطلب كم نياوريم.


خوب آرواد، ياخشي ار، بخت و طالاه دور
هر كيمبنگ بير خصلتي، بير خويي وار
خوب و بد گوزل ده چوخ اشتباه دور
اعتقاد ائدلر هر كيم سويي وار

بيري گوررنگ طرلان آلور بايغي دير
بيري خوشلوق ايستر، غم وقايغي دير
بير گدا قيزي واردير، شاه لايغي دير
بيري شاهزادا دير هرزه خويي وار

قيزي گرگ آلاينگ طايفادان الدن
دودماندان، سلسلدن، اصيل دن
دورمگ اولماز باغلار ايچينده هر گول دن
هر گولوينگ بير رنگي وار بير بويي وار

قيز اودور كه نامي اولا نه ننگي
گول او دور كه بويي اولا نه رنگي
آلماگ اولماز هر بولونتي قشنگي
عارف بوردا، بحث و گفتگويي وار

بيري صحه قويار عقل و كمال دور
بيري اعتقادي حسن و جمال دور
گد بختينن دانوش بولار خيالدور
قسمت چشمه سينيگ آيري سويو وار

اينانما كه بايغي اولا باز جوري
محال دور كه اطلس اولا بئز جوري
هر كيم هر خوابه سي اولماز اوز جوري
دايم قال ماقالي، هاي و هويي وار

روا ديل چلپاق گزه اوجا ار
ابله ليگ دير آلچاق سئوه اوجا ار
غريب ائلكه، جاهال آرواد، قوجا ار
او الكه نينگ جاهالونوي تويي وار

كج خيالا قسمت اولور كج خيال
حلال سويي حلال تاپار لامحال
امتحان ائد كيشي ليگينگ، آرواد آل
آياغوينگ اوجوني گوزله قويي وار

عاقل اودور آرواد آلا بير آلا
ائو قايوران، اوغلان دوغان تير آلا
"ماذونا" ايراد ده يل ايلده بير آلا
دلي دير، دلي نينگ گونده تويي وار


و اما براي دوستاني كه احيانا در خواندن اشعار تركي مشكل دارند و همچنين دوستان فارسي زبان معني ابيات شعر به طور مختصر بيان مي شود.
زن خوب و شوهر خوب گير آوردن بخت و اقبال مي خواهد و هر كسي خوي و خصلت مخصوص به خود را دارد. زيبايي زن مهم نيست بلكه اصالت او مهم است و به هر كسي كه اصالت دارد مي بايد اعتماد كرد (البته معني دقيق اين بيت را نميدانم شايد هم بتوان اينگونه معني كرد كه هر كس اصالت داشته باشد مي داند كه زيبايي زن زياد مهم نيست. به هر جهت دوستاني كه بيشتر وارد هستند ما را هم راهنمايي كنند).

يكي زني ميگيرد كه به ظاهر طرلان است و اما به حقيقت جغدي بيش نيست و دگيري به دنبال خوشي و آرامش هست، اما زني گيرش مي آيد كه هميشه غصه و غم مي خوراندش. و بعضي دختران گدا لايق شاه هستند و برخي شاهزادگان رفتارهاي هرزه و ناپسند دارند.

دختر را بايد از ايل  و طايفه گرفت و به اصالت و دودمان او توجه كرد. و هر گلي را در باغ زندگي نمي توان چيد، چرا كه هر گلي رنگ و بويي مخصوص به خود دارد (هر كس بايد بر اساس سلايق و روحيات خود زني بگيرد كه از هر نظر مورد پسند او باشد- مترجم).

دختر خوب دختري است كه اسم و رسم دارد، نه نام و ننگ و گل خوب گلي است كه بوي خوب داشته باشد نه رنگ زيبا. و هر آدم هرجايي و بي اصل و نصبي را نمي شود به زني اختيار كرد و در اين مورد عارف بحث هاي فراوان دارد (از عارفان تقاضا مي شود در بخش كامنت نظرات و بحث هاي پر نغز خود را بفرمايند).

يكي عقل و كمال را معيار مناسبي براي انتخاب همسر مي داند و ديگري حسن جمال را. اما بخت و اقبال هست كه زوج هر كس را تعين مي كند و اين صحبت ها فكر و خيالي بيش نيست. چرا كه چشمه قسمت آب ديگري بجز آبي كه ما زير نظر گذاشتيم برايمان در نظر گرفته است.

باور نداشته باش كه جغد بتواند مثل باز باشد و محال است كه پارچه اطلس همانند بئز گردد. و هر كسي كه همسرش با او سازگاري و همانندي نداشته باشد، هميشه مشغول سر و صدا و بحث و جدل است.

شايسته نيست كه يك زن چلپاق به دنبال شوهري قد بلند باشد و حماقت است كه زن كوتاه عاشق شوهر قد بلند گردد. در يك طايفه و ايل غريب، اگر يك زن جوان به يك مرد پير شوهر كند، براي جوانان آن طايفه مايه خوشحالي و بزم و سرور هست (چون زن جوان به فساد كشيده مي شود (در طايفه غريب هم از كسي شرم و حيا ندارد). باز هم مترجم ).

قسمت آدم كج خيال، همسر كج خيال خواهد بود و حلال زاده لاجرم با يك حلال زاده ازدواج خواهد كرد. و آدم اول بايد مردانگي خود را امتحان كند و بعدا زن بگيرد (ببيند آيا عرضه زن داري را دارد يا نه. گنده اله مترجم(.

آدم عاقل يك زن بيشتر نمي گيرد و زني را مي گيرد كه در كدبانويي و پسر كاكل زري آوردن همتا نداشته باشد. اما براي "ماذون" ايرادي نيست اگر هر سال يك زن بگيرد. چون ديوانه هست و مثل معروفي هست كه مي گويد ديوانه هر روز عروسي دارد. (ماذون بنا بر روايت ها 3 بار ازدواج كرده است).
آريا وزيرزاده، 4 آبان 88، كرج.


+ نوشته شده توسط آریا و محسن در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 18:19 |

منتخب اشعار شاعر جوان و توانمند ایلمان، جناب آقای ارسلان میرزایی، در کتابی با عنوان "اوزاق یول" و با مقدمه استاد زبان و ادبیات قشقایی، جناب آقای اسداله مردانی رحیمی، منتشر شد.

 

  انتشار کتاب آقای میرزایی را به ایشان تبریک می گوییم. علاقمندان جهت دریافت اطلاعات بیشتر و تهیه کتاب یاد شده می توانند به وبلاگ آقای میرزایی به آدرس http://uzaghyol.blogfa.com/ مراجعه فرمایند.

 همانطور كه همه فرهنگ دوستان قشقايي مي دانند، آثار هنرمندان قشقايي اعم از كتاب و كاست و ... از جمله محصولاتي مي باشند كه مخاطبان آنها قشر خاص و اندكي از جامعه مي باشند و لذا اگر در اين موارد با تهيه مناسب و به موقع محصولات ياد شده، كه غالبا حاصل تلاش و كوشش يك عمر هنرمندان عزيز قشقايي مي باشند، اقدام نگردد، نبايست انتظار داشت كه هنرمندان قشقايي بتوانند با شرايط سخت معيشتي كه امروزه اكثر آنها با آن دست به گريبان هستند و هزينه هاي سرسام آور چاپ و انتشار آثار با كيفيت مطلوب، دل و دماغي براي خلق آثار ارزنده داشته باشند كه در شان طبع لطيف هنردوستان ايلمان باشند. بنابراين از قشقايي هاي عزيز انتظار مي رود، با تهيه آثار منتشر شده سبب تشويق هنرمندان ايلمان به خلق آثاري بهتر و كامل تر گردند.

در ادامه مطلب مقدمه كتاب اوزاق يول به قلم استاد ارجمند زبان ادبيات قشقايي جناب آقاي مرداني رحيمي را  مي توانيد مطالعه فرماييد. به اميد زندگي سرشار از شادي و طول عمر با عزت براي همه هنرمندان و علاقمندان به فرهنگ قشقايي. آريا وزيرزاده- ۸ مهر ۸۸- كرج.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آریا و محسن در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 13:17 |

انسان های این کره خاکی فرهنگ های جور وا جور و عادت های عجیب و غریب زیاد دارند و این رسم و رسوم  و عادات در ازدواج اگر بیش از سایر جنبه های زندگی نباشد، مسلما کمتر هم نیست.

در دنیای گله گشاد امروز هر روز با کشف های جدید علاوه بر افزایش طول و عرض و ارتفاع آن، امکانات مدرنی نیز برای تسهیل زندگی انسان فراهم می شود، اما برخی از مشکلات ظاهرا راه حلی ندارند و تا انسان بوده و هست آنها نیز با قوت و ضعف خواهند بود.

در جامعه ایران نیز که مشکلات ریز و درشت فراوانی در عرصه های اجتماعی و اقتصادی وجود دارد، ازدواج جوانان تقریبا یک معضل ملی و فرا منطقه ای است. جوانان قشقایی نیز به عنوان شهروندان این جامعه (حال نمی دانم درجه چندم) بی نصیب از مشکلاتی که برای عموم وجود دارد، نیستند، اما اغلب دانش آموختگان قشقایی به ویژه در مقاطع تحصیلات تکمیلی یکسری مشکلات ویژه دارند که همیشه برای من جالب بوده است.

در بین دوستان خودم و یا افراد دیگری که با آنها همکلام شده ام، وقتی صحبت از ازدواج می شود اولین مشکلی که ذکر می کنند یافتن یک فرد مناسب است. این مشکل دلایل متعددی دارد ولی علت اصلی آن است که این افراد اغلب دور از خانواده های خود و مکان های عمده سکونت قشقایی ها بوده و غالبا در کلان شهرهایی مثل تهران (کرج را هم فراموش نکنید)، مشهد، شیراز، اهواز و ... مشغول به کار و یا تحصیل هستند که یافتن یک فرد قشقایی در این شهرها بسیار مشکل است، چه رسد به اینکه در این میان انتخابی هم در کار باشد. کاملا واضح است در چنین محیط هایی یک پسر قشقایی از هر دختری که خوشش بیاید، یک مشکل بزرگ دارد: او قشقایی نیست. در چنین مواقعی این عاشق زار، نگون بخت، بخت برگشته، بی کس، آواره دچار سردرگمی عجیبی می شود. در روزهای اول عشق و عاشقی که فرد مناسب از هر لحاظ به نظرش کامل می آید، عاشق ما بی خیال ایل و قبیله می شود و تمام سعی و تلاش او صرف گرفتن پاسخ مثبت از شاه پریان می گردد و تا بله را نگیرد کوتاه نمی آید. اما همین که بله را گرفت و نتیجه مسابقه 1-1 شد، و بعد از آنکه فهمید در جامعه شهری به پدرخانم "باباجون" و به مادرخانم "مامان جون" می گویند- واژه هایی که او هرگز برای پدر و مادر خودش به کار نبرده است- کم کمک حس می کند که انگار تفاوت هایی هم در این میان هست. دختره از ساسی مانکن می گوید و او از ساز و نقاره استاد ابراهیم و کمانچه فرود و "لیله" کهندل پور، اما بانوی ارم  چیزی درک نمی کند. او مجبور می شود از رسم و رسوم قشقایی ها بانو را آگاه نماید و بعد از کلی فک زدن، حضرت بانو می فرمایند که: " بله در کتاب دوم ابتدایی خواندیم که قشقایی ها و بختیاری ها دو ایل بزرگ کوچرو ایران هستند. راستی قشقایی ها لر هستن دیگه، آره؟!"

بله دقیقا از این زمان به بعد هست که روز به روز برای پسر قضیه بیشتر روشن می شود تا جایی که مجبور می شود با تمام عشق پاکی که نسبت به بانوی شهری داشته است برای او توضیح دهد که: " ما به درد هم نمی خوریم. بهتر است تا دیر نشده این رابطه را قطع کنیم". سعی میکند در تایید حرفهایش مثال هایی را از مشکلات سایر قشقایی ها که با فارس ها ازدواج کردند را ذکر نماید. اما یک مساله بزرگ اینجا پیش می آید. بانوی شهری  اعتراض می کند: "تو که این مشکلات را می دانستی چرا اینقدر به من اصرار کردی تا من را راضی کنی؟ حالا که منو به خودت وابسته کردی این حرف ها را میزنی؟!". پسره عشیره ای از زمین و زمان سیر می شود. دنیای به این فراخی برای او هر روز تنگ تر و تنگ تر می گردد. و چقدر در این زمان این شعر می چسبد "دنیا بو گنگلیگده من دار گلدی". نه می تواند دل دلبرش را بشکند (که این کار در نظر او ناجوانمردی است) و نه می تواند چشم بر مشکلات متعدد خود ببندد. بله این نتیجه عشق پاک اغلب قشقایی ها به غیر قشقایی هاست. پسر هر چقدر هم که سعی کند با انواع مثال ها  تفاوت ها و مشکلاتی که خود می بیند را برای دختر توضیح دهد، بی فایده است و در نهایت با این جمله دختر مواجه می شود که: "بله تفاوت هست ولی تو خیلی بزرگش می کنی". در اینگونه مواقع بیش از هر زمان دیگر باید به مولوی و جد و آبادش درود فرستیم که گفت: "هرکسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من".

اما واقعا چاره چیست؟ در حالی که از یک طرف ما می دانیم که با جوامع دیگر تفاوت های فرهنگی و اجتماعی زیادی داریم که حتی کوچکترین مساله می تواند زندگی ما را کن فیکون کند و از طرف دیگر به علت دوری از هسته های مرکزی ایل، در بین ایل خودمان نیز یک دختر مناسب پیدا نمیکنیم، چه کار می توانیم کنیم؟

به نظر بنده سرا پا تقصیر که سالیان زیاد در این رابطه در بحر تفکر مستغرق گشته ام چند راه حل بیشتر وجود ندارد:

1-    به طور کلی بی خیال ازدواج شویم. شاید اولین تحصیلکرده قشقایی که این کار را کرد حکیم آیت الله جهانگیر خان قشقای بوده که تا آخر عمر مجرد زیست و ای کاش همدوره ما بود و به ما هم یاد می داد که چگونه می شود اینگونه زیست. البته چه دین ما و چه فرهنگ ما این کار را مذموم می دانند.

2-    راه حل دوم آن است که بی خیال فرهنگ و عشیره و شهر و روستا و قشقایی شویم و با ازدواج با یک دختر غیر قشقایی خیال خودمان را راحت کنیم. این کار هیچ سودی که نداشته باشد حداقل ما را از شر شیربها نجات می دهد. البته توصیه میکنم کسانی همچون بنده حقیر که هنوز تیر و تفنگ، دشت و دمن، کبک و تیهو، سازو نقاره، هلی و هو (درست تلفظ شود)، تومان و آرخالوق دلشان را می برد پای در این راه ننهند که "منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید".  

یادم هست چند مدت پیش یکی از اساتید دانشگاه شیراز گفت: "فلانی اگر قصد ازدواج داری من چند تا دانشجوی ارشد و دکتری بسیار خوب دارم که از هر لحاظ تاییدشان می کنم." گفتم: "مشکل من تحصیلات و شخصیت نیست. طرف باید ششدانگ قشقایی باشد." با تعجب پرسید: "چرا اینقدر تعصبی هستی. الان قرن 21 هست. الان مردم از یک کشور دیگر زن می گیرند". گفتم "آقای دکتر اولا که ما هنوز یک ده کوره هم نداریم، چه برسد به کشور. چشم هر وقت ما هم صاحب یک کشور شدیم قول می دهم از کشورهای دیگر زن بگیریم. ثانیا من باید با کسی ازدواج کنم که مجبور نباشم هر روز فرهنگ خودم را برایش توضیح دهم." خلاصه صحبت به آنجا رسید که من گفتم: "من باید با کسی ازدواج کنم که اگر یکی از فامیل هایم خدای ناکرده مریض شد و از پشت کوه های سر به فلک کشیده فارس به شیراز مراجعه فرمودند، خانم بنده و اینجانب در بست  در خدمت ایشان باشیم." به اینجا که رسیدم بند دل دکتر ما هم باز شد. او که خود از عشایر فسا هست گفت: "نه واقعا راست می گویی. افراد عشایر انتظاراتی از هم دارند که برای جامعه شهری تعریف نشده هست. خانمم  همیشه به من می گوید کاش پول داشتیم و یک آپارتمان دیگر می خریدیم تا مهمانانی که از فسا برای امور بیمارستان و درمان به شیراز میآیند می رفتند آنجا و من هر چه سعی کردم نتوانستم به خانمم تفهیم کنم که آنها من و تو را نیاز دارند نه خانه ما را. اگر اینگونه بود وسط بیمارستان رختخوابشان را پهن می کردند و نیازی هم به خانه ما نداشتند."

3-    اما راه حل دیگر که به نظر من منطقی تر هست، استفاده مناسب از امکاناتی هست که پیشرفت های کنونی جهان در اختیار ما گذاشته است. شاید بتوان در دنیای مجازی، کلوب ها و فضاهایی برای آشنایی بیشتر جوانان قشقایی فراهم نمود. تا جایی که من خبر دارم در اکثر شهرهای ایران، دانشجویان و دانش اموختگان قشقایی به شکل خود جوش اقدام به تشکیل گروه هایی نموده اند که حفظ و گسترش دامنه این گروه ها نیز می توانند در این رابطه کمک کننده باشد.

4-    از راه حل های قابل اطمینان تر و ساده تر دیگر می توان به نقش آفرینی خود جوانان قشقایی اشاره نمود. چه اشکالی دارد ما اگر مورد مناسبی سراغ داریم به دوستانی که شناخت کافی از آنها داریم معرفی کنیم. ما که دیگر امروزه انتخاب مادر و پدرهایمان را نمی پسندیم، پس باید خود نقش آنها را ایفا کنیم.

به هر صورت من ازدواج یک نفر قشقایی با یک دختر غیرقشقایی را به صلاح نمی دانم. مخصوصا افرادی که خانواده خود و یا نزدیکانشان هنوز به زندگی کوچ نشینی ادامه میدهند، اگر به فرهنگ، خانواده و ایل و تبارشان علاقمندند بدانند که با ازدواج با یک غیرقشقایی همه اینها را از دست می دهند.

در پایان باید بگویم من در این مطلب بیشتر به مشکلات پسران اشاره نمودم و دختران اگر مایل باشند خودشان در مورد مشکلاتشان خواهند گفت. البته با حل شدن مشکل پسران مشکل دخترها نیز خود بخود حل خواهد شد و بهتر است آنها "آغور ازلرینی اینگیل ادمیلر".

آریا وزیرزاده، کرج، 15 شهریور 88.

+ نوشته شده توسط آریا و محسن در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:20 |